خرید بک لینک
سید جون سلام، من خیلی دلم برای همصبحتی با شما تنگ شده و همه ش دستم میره که بهتون پیام بدم و بگم: یه شعر میخونی!؟ اما بعد نمیتونم، نمیشه، این بده که شما اینجایی و من نمیتونم باهاتون حرف بزنم، این ازار دهنده ست که نمیتونم دستم رو دراز کنم و از پشت صفحه ی گوشی بکشمت بیرون و بگم تو نمیدونی توو این چند سال به من چی گذشت، این سخته که نمیتونم پاشم بیام دم دفتر و بهت بگم قرار بود پنج سال باشه چرا به پنج دقیقه بسنده کردیم!؟ بگم من جوان بودم و جاهل و احمق تو چرا منو رها کردی توو دست باد!؟ تو چرا بزرگی نکردی!؟ چرا نزدی توو دهنم بگی تو بچه ای هنوز عقلت نمیرسه، من که بزرگم میدونم پشیمون میشی و نمیذارم که پشیمون بشی!؟ سید جون من یه برگم توو دست باد، یه برگ خشکیده که دست هرکی افتادم توو دستاش مچاله م کرد. اما اگه تو بودی اینجوری نمیشد، تو مراقبم بودی، تو نمیذاشتی آدما خرده های منو رو زمین بریزن، اگه تو بودی گریه منو نمی برد خلاصه.و قالت: و ما اخبار قلبک!؟قلت: یذکرک کثیرا...

برچسب: نویسنده: ساناز رحیمی تاريخ: شنبه 4 تير 1401 ساعت: 4:46

تو بهم بد کردیتو حسرت یک دوستت دارم با صدای خودت رو به دلم گذاشتیتو بهم بد کردی وقتی با زن دیگه ای بهم خیانت میکردیتو بهم بد کردی وقتی باعث شدی اعتمادم به آدم ها از بین برهدرسته تو بهم بد کردی اما من خاطرات خوبت هم یادمهاون روزی که با هم به کنعان گوش دادیماون لحظه ای که تو تکیه دادی به نرده های سینما کوروش و من فهمیدم عاشقت شدماون روزی که بهم گفتی وقتی سوار اسانسور میشم تو رو تصور میکنم که منو می بوسیتو به من بد کردی با اینکه همیشه میگفتی از بدی و خیانت متنفریتو قلبم رو شکستی با اینکه خودت هزار تا از این شکستگی ها داشتیتو غرورم رو، شخصیتم رو نادیده گرفتیبا اینکه از اینکار متنفر بودیمن بهت گفتم از نبودنت میترسم و تو بهم گفتی حتی اگه نبینمت یا بهت زنگ نزنم به معنی نبودن نیستاما بعد من رو رها کردی و من با ترسم مواجه شدمبهت گفتم هنوزم می شینم و به آهنگ کنعان گوش میدم و بهت فکر میکنماون روزی که بهم پیام دادی که پاتی رو دزدیدنمن برات ناراحت شدمو فرداش وقتی دیدم دوباره من رو بلاک کردی خندیدمبرای همه ی نگرانیی که برات داشتمبرای همه ی اینکه تمام اون دو روز به فکر ماشینی بودم که دوستش داشتیممن به همه ش خندیدمدرسته تو به من بد کردیاما من بخشیدمت به خاطر موسیقی کنعانو به خاطر اینکه روزی همدیگه رو دوست داشتیم و چیزی بین ما بود که حالا دیگه توو وجود هیچکدوممون زنده نیستمن تو رو بخشیدم و سپردم به نیک و بد روزگار و رفتم

برچسب: نویسنده: ساناز رحیمی تاريخ: شنبه 4 تير 1401 ساعت: 4:46

پس من چرا نمیرمم از تو ای پرنده ی رمیده!؟ مگه آدمیزاد چقدر رنج میکشه!؟ تو چندمین باری که میام پیجت رو چک کنم قلبم دیگه تند نمیزنه!؟ توو کدوم دفعه ی دیدنت احساس نمیکنم دلم برات تنگ شده!؟ کدوم روز چشمم رو باز میکنم و اول تو به یادم نمیای!؟ کی میفهمم دیگه هیچی از تو درونم نیست!؟ توو کدوم برخوردم با آدم ها اونا رو با تو مقایسه نمیکنم!؟ به قول امیراحمد: من پس چرا نمیرم از تو که وطنم نبودی، که نیستی!؟ پس کی باز میشه این در! ؟ صبح میشه این شب!؟ دیگه چقدر صبر داشته باشم؟! من خسته ام و خستگی م از وسعت قلبم بیشتر شده، میترسم مرتضی، نکنه یه روز صبح بیدار شم و ببینم دیگه دلی ندارم، ببینم همه تویی و دیگه منی باقی نمونده!؟ الهه میگفت تو دیگه تو نیستی، کوچه های منیریه ای! راست میگفت، صدام از آخرین باری که از من دور میشدی و من توی کوچه با صدای بلند صدات کردم جا مونده اونجا، صدای منو میشنوی ای که عمری در هوایت نشستم زیر باران ها!؟ 

برچسب: نویسنده: ساناز رحیمی تاريخ: شنبه 4 تير 1401 ساعت: 4:46

صفحه بندی