سید جون سلام، من خیلی دلم برای همصبحتی با شما تنگ شده و همه ش دستم میره که بهتون پیام بدم و بگم: یه شعر میخونی!؟ اما بعد نمیتونم، نمیشه، این بده که شما اینجایی و من نمیتونم باهاتون حرف بزنم، این ازار دهنده ست که نمیتونم دستم رو دراز کنم و از پشت صفحه ی گوشی بکشمت بیرون و بگم تو نمیدونی توو این چند سال به من چی گذشت، این سخته که نمیتونم پاشم بیام دم دفتر و بهت بگم قرار بود پنج سال باشه چرا به پنج دقیقه بسنده کردیم!؟ بگم من جوان بودم و جاهل و احمق تو چرا منو رها کردی توو دست باد!؟ تو چرا بزرگی نکردی!؟ چرا نزدی توو دهنم بگی تو بچه ای هنوز عقلت نمیرسه، من که بزرگم میدونم پشیمون میشی و نمیذارم که پشیمون بشی!؟ سید جون من یه برگم توو دست باد، یه برگ خشکیده که دست هرکی افتادم توو دستاش مچاله م کرد. اما اگه تو بودی اینجوری نمیشد، تو مراقبم بودی، تو نمیذاشتی آدما خرده های منو رو زمین بریزن، اگه تو بودی گریه منو نمی برد خلاصه.و قالت: و ما اخبار قلبک!؟قلت: یذکرک کثیرا...
برچسب:
نویسنده: ساناز رحیمی
تاريخ: شنبه
4 تير
1401 ساعت: 4:46